امن ترین جای دنیا


نمی دانم هنوز در خانه ی پدرتان هستید یا ازدواج کرده اید و مستقل شده اید؟ از هر کسی بپرسید، می گویند راحت ترین جای دنیا خانه ی پدری است.

زینب عشقی – بخش زیبایی تبیان

حرم حضرت علی

خانه ی پدری تنها جایی است که در آنجا همه با آغوش باز منتظرت هستند، مسئولیت خاصی نداری که در صورت انجام ندادن، مورد بازخواست قرار بگیری، احساس مالکیت داری، احساس دوست داشته شدن ، راحتی، تعلق و …
می خواهم جای دیگری را بهتان معرفی کنم که همین احساس را در آنجا داشتم، شاید راحتتر از خانه ی پدری.
بهشتی زمینی که دلم نمی خواست از آنجا بیرون بیایم، حرم پاک امیرالمومنین در نجف را می گویم. حرم کوچکی، شاید در اندازه همین امامزاده صالح خودمان.
 دلت می گیرد، غربت علی را در اینجا هم حس می کنی، حرمی که درهای آن ساعت ۱۲ شب بسته می شود و کمی قبل از اذان صبح، باز.
در حیاط که می نشینی، کبوتران حرم، این یار های دیرینه اماکن مقدس، روی گنبد طواف می کنند، با خود  می گویی، کاش من هم پر داشتم و می توانستم دور حرم علی بگردم.
نمی دانم چرا اصلا حس و حال دعا و نماز نداشتم، فقط دلم می خواست بنشینم و نگاهش کنم، حرم علی را، قبری که می گویند تا صدها سال مخفی بود، مگر یک قبر چه دارد که حتی از آن هم می ترسند؟
یاد همه ی چیزهایی می افتم که از علی می دانم…
تنها کسی که در همه ی شرایط پیامبر خدا را همراهی کرد در حالی که همه مسخره اش می کردند، تهمت می زدند، جاهلان سنگ پرتاب می کردند و فقط علی بود که تصدیقش کرد، خون پیشانیشان را پاک می کرد و جانش را بارها، سپر بلای پیامبر کرد.
عشقبازی که هم آغوش خطر                               خُفت در خوابگه پیغمبر
ناشناسی که به تاریکی شب                               می برد شام یتیمان عرب
بلندترین مقام یک کشور باشی و شب هنگام بار نان و خرما برای یتیمان ببری، ثروت بیت المال زیر دستانت باشد و شب از گرسنگی، سنگ به شکم ببندی…
در خیبر برایت کاه باشد و سال بعد، طناب به دستانت ببندند و تا مسجد برای بیعت بکشانند و تو هیچ مگویی…

عمیق ترین نفس دنیا را درون ریه هایم می ریزم، آرام ترین حس دنیا را دارم، زیباترین حسی که تا به حال داشته ام، اینقدر آرام که دوست دارم همینجا دنیا تمام شود و من در کنار امیرالمومنین باشم

سلونی، سلونی، بگویی و بخواهی که هر چه سوال دارند ازت بپرسند و آنها مسخره کنند که من چند تار مو بر سر دارم و تو زیر لب بگویی، علی به راه های آسمان از زمین آگاه تر است…
همسرت را، مونس روزهای تنهاییت، گل یاس علی را زیر پا له کنند و آهت را در گلو خفه کنی و شبانه به خاکش بسپاری…بعدِ فاطمه، علی کسی را نداشت، خودش بود و چاه آب و ناله های بی کسی…
ببینی راه خدا را کج می کنند و دم نزنی، ببینی مردم را به بیراهه می برند، از در خانه رسول خدا جدا می کنند و سر سفره ی یهود و نصاری می نشانند و فقط بتوانی آه بکشی…
به خیل زائران نگاه می کنم، چند نفر آنها، واقعا لبیک یا علی می گویند؟ به دیگران چه کار دارم، خودم چه؟
نمی دانم، فقط علی را دوست دارم، به اندازه ی تمام اشک هایی که حس کردم از ته دلش برای دین خدا ریخت. به اندازه ی پدر و مادرم دوستش دارم، به اندازه ی فرزندم، علی را دوست دارم.
اینجا خانه ی پدری است، همان حس راحتی و آرامش خانه ی پدرم را دارم، خود پیام آور مهربانی ها فرمود: أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّه ؛ من و علی، دو پدر این امت هستیم ( بحارالأنوار ۱۶ ۹۵ باب ۶)
عمیق ترین نفس دنیا را درون ریه هایم می ریزم، آرام ترین حس دنیا را دارم، زیباترین حسی که تا به حال داشته ام، اینقدر آرام که دوست دارم همینجا دنیا تمام شود و من در کنار امیرالمومنین باشم.
حرم در حال خلوت شدن است، چراغ ها خاموش می شود، غربت مولا در حرم خودش با نور مهتاب بیشتر دلم را فشار می دهد، دلم نمی خواهد از خانه ی پدرم بروم، اما…
آخرین قدم را که برداشتم و از حیاط حرم بیرون آمدم، صدایی گرفته از اشک توجهم را جلب کرد، دور باد، از رحمت خدا دور باد ای علی، هر آنکس که به تو ظلم کرد، هر آنکس که حقت را گرفت، هر آنکس که خانه نشینت کرد، هر آنکس که عشقت را ربود و یاست را له کرد…
صدا، ناله میزد و بیش بادِ همان اندک پیروانت، دلم را صفا می داد، نگاه آخر را به خانه ی پدرم، انداختم و گفتم: جان عالم به فدای تو علی
 




لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *